تبليغاتX
㋡㋡ داستان کوتاه㋡㋡ - مسابقه سمند و بیکان
یکی بود یکی نبود در یک شهر کوچیک و قشنگ با آب هوایی پاک و تمیز خیابون های خلوت و مردم دوست داشتنی یک پیکان و سمند در همسایگی هم زندگی می کردند و رفاقت چند ساله ای داشتند همیشه تو خیابون کنار هم می نشستند و تا صبح گل می گفتند و گل می شنیدند. صبح ها هم با ناراحتی از هم جدا می شدند می رفتند تا شب که با خوشحالی دوباره کنار هم می رسیدند اما بین این دو دوست خوب سر یک موضوع با هم توافق نداشتند و اون این بود که کی سریعتر می ره! سمند همیشه بادی که حاصل از غرور جوانی بود به غبغب می انداخت و می گفت: معلومه دیگه چون من جدیدترم سریعترم دیگه! من حتی هنوز گارانتیم دو ماه مونده! اما پیکان اعتقاد داشت که دود از کنده بلند میشه و اصرار به انجام مسابقه داشت...

ولی سمند كه می خواست احترام دوست بزرگترش رو بجا آورده باشد به شوخی می گفت: آخه می ترسم تو به خط پایان نرسی و تو راه تموم کنی و من تنها بشم!
با این حال پیکان همچنان اصرار کرد و کرد تا سمند هم راضی شد. دو نفر یک مسیر طولانی رو برای مسابقه انتخاب کردند و قرار شد یک روز صبح روز مسابقه رو انجام بدهند و از ژیانی که در نزدیکی آنها خونه داشت خواستند داور باشد!
صبح روز مسابقه هر دو رقیب پشت خط شروع قرار گرفتند، با صدای بوق ژیان مسابقه شروع شد. در یک چشم به هم زدن سمند قصه ما شتاب زیادی گرفت و از نظر دور شد در حالی که پیکان هنوز به سرعت 40 کیلومتر هم نرسیده بود پیکان که سرعت خیره کننده سمند رو دید حسابی ناامید شد و كرختي شدیدي در چرخ هاش احساس کرد ولی کم کم به خودش اومد و گفت حداقلش باید مسابقه رو تموم کنم تا دیگه این جوجه ماشیني بهم نگه که می ترسم تو راه تموم کنی! پس لخ لخ کنان به حرکتش ادامه داد!
از اون طرف سمند ما همچنان می تازید و می تازید. بعد از مدتی که بيشتر مسیر رو طی کرده بود یک پمپ بنزین و کارواش دید. با خوش مغرورانه گفت من که کلی از پیکان جلو هستم و اون قراضه حالا حالاها به من نمی رسد بهتره برم اینجا و یک بنزینی تو رگ بزنم!
بعد از مدتی كه سمند تازه داشت تو آفتاب خشک می شد، از دور دید پیکان آروم آروم داره میاد. پس دوباره گاز گرفت و از پیکان کلی فاصله گرفت ولی یک کم که گذشت یک دفعه موتورش یک صدای انفجار کرد و خاموش شد و دیگه روشن نشد. سریع زنگ زد امداد خودرو تا ببرنش نمایندگی ولی اونجا هم کسی نفهمید چه مرگش شده، آخرم بهش گفتند برو فلان نمایندگی اونجا می تونن درمونت کنن! و رفت اونجا و اونجا هم کسی نفهمید و آدرس یک نمایندگی دیگه رو بهش دادند و همین طور از این نمایندگی به اون نمایندگی پاس داده شد و تا اونجا که ما می دونیم بهش آدرس یک نمایندگی دیگه رو دادن تا بلکه اونجا مریضی شو درمون کنن!
اما بشنوید از آقا پیکان، این رقیب کار دیده وسط های مسیر همین طور که داشت یواش یواش می رفت یه مسافر در کنار جاده دید که گفت مستقیم! پیکان ما با خودش من که دارم این مسیر رومی دم این بدبخت رو هم سوار کنم ثواب داره او مسافر رو سوار کرد چند متر اونطرف نزدیک مسافر دیده هم براش دست بالا کرد و پیکان اون رو هم سوار کرد و این واقعه چند بار تکرار شد و پس از چند دقیقه پیکان کاملا پر شد و همین طور یواش یواش می رفت تا یکی یکی مسافرها پیاده شدند و هر کدوم کرایه شون رو حساب کردند تازه هر مسافری که پیاده می شد بلافاصله یک نفر دیگه جایگزینش می شد بعد از یکی دو ساعت پیکان دیده که کلی پول گیرش اومد.
با خودش گفت: چه مسیر پر مسافری حیفه که از دستش بدم! بنابراین بخاطر یک مشت پول مسابقه و دوستی با سمند رو بی خیال شد! و تا جایی که ما ازش خبر داریم همچنان در همان مسیر بصورت رفت و برگشت مشغول مسافرکشی است تازه با پول هایی که گیر آورده کف شو خوابونده و لاستیک دور سفید هم برا خودش خریده!

+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |