+
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡
|
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم
باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
ادامه داستان در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡
|
سلم دوستان من بعد از یه یک ماهی باز اومدم و میخوام وبلاگ رو اپدیت کنم پس نظر یادتون نره
+
نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡
|