تبليغاتX
♥ஐღ طنز_داستان کوتاه_ ღஐ♥
♥ஐღ طنز_داستان کوتاه_ ღஐ♥

فقط مطالب طنز بيا تو ديگه تا دير نشده نطر هم بده

مجسمه
توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند .
يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد .
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد . بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن .
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش ."
نکته اخلاقي: بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که روزي روي سرتان بريند !
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفدهم تیر 1387 | موضوع: داســــــــتان
اخرین اتو بوس
با دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد ... ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در کنار دکه روزنامه فروشی افتاد : " شرایط جدید استخدامی کشور..." خنده تلخ زیر لبش نشون از تمسخر نوشته روزنامه میداد لا اقل دو ماه بود که دنبال کار میگشت ...امروز هم مثل هر روز از صبح تا حالا مشغول پر کردن فرم های استخدام در شرکت های مختلف بود... و جواب مثل همیشه یکسان : " تشریف ببرید ما باهاتون تماس می گیریم...." اما دریغ از یک تماس ... با دست مو های وز شده اش رو به زیر روسری داد ....صدای چند دختر که راجع به انتخاب رشته دانشگاه بلند بلند حرف میزدند توجهش رو جلب کرد ... یاد روزهایی افتاد که با چه ذوق و شوقی تو دانشگاه و با دوستاش تمام فکر و ذکرشون پاس کردن ناپلئونی واحد ها و خندیدن به تیپ جدید پسر های همکلاسیشون بود ،پسرهایی که حتی یک بار هم دنبالشون نرفته بود ، وحالا نمی دونست کار درستی کرده یا نه ، شاید هم بهتر بود تو همون دانشگاه مثل سمانه مخ یکی از اون پولداراشو میزد ، و حالا خیالش راحت بود، اونهمه پسر مایه دار بالاخره یکی اش نصیب ما می شد مرتضی ، بهزاد یا شاید هم اون پسره ، مهرداد... اما اون فقط به این فکر می کرد که واحد ها رو تند تند پاس کنه و لیسانسشو بگیره و به این خیال باشه که در جشن فارغ التحصیلی اش چه تیپی بزنه و چه کسایی رو دعوت کنه ... جشن .. آه ! جشنی که هر گز گرفته نشد .تمام آرزو هاش یک ماه قبل از اتمام تحصیلاتش به باد رفت همون موقع که زن عموش تو اون بعد از ظهر گرم زنگ زد خونشون :" مریم جون بابات تو اداره حالش بهم خورده الان هم تو بیمارستان امام بستریه" .... دکتر بخش سی سی یو کلمه متاسفم رو جلوی چشمهای بهت زده اش فقط یک یار با صدای آروم گفت... نزدیکهای چهلم باباش بود که امتحانات آخرین ترم دانشگاه رو هم داد و همه تلاششو کرد که لا اقل اونها رو نیافته . و از اون به بعد بود که احساسی رو که هیچ و قت درکش نکرده بود رو چشید ، مسئولیت سنگین خانواده و نگاه های مادر ... داداش سعید که هنوز بچه است و مینا هم که تمام فکر وذکرش به اینه که مامان کی تنهاش بزاره و یه راست بره سر تلفن .. تمام امید مامان که حالا بعد از پدر شکسته تر از همیشه شده .. به اون بود ...کاش یه رشته دیگه رفته بود ...شاید اینجوری زودتر کار پیدا میکرد ...مثل اینکه هیچ جا تو این شهربه لیسانس منابع طبیعی نیازی ندارند .... چقدر راجع به منابع طبیعی و اهمیت حفظ محیط زیست و روشهای کمپوست زباله خونده بود....اما اینا میگن : زبان چقدر بلدی ؟ روابط عمومیت چه جوریه ؟ منشیگری چی ؟ میتونی؟ از همون نگاه اولشون معلومه چه جور منشی میخوان .... آفتاب داغ تابستون بهش اجازه نمیده بیش از این تو خاطراتش باشه .... دیگه گرما داشت زیادی اعصابشو خورد میکرد ... تازه وقتی به این فکر میکرد که امروز هم مثل بقیه روزها از هیچ شرکتی جواب قطعی راجع به کار نشنیده بیشتر کلافه میشد.... صدای بلند یه موتور اونو از خاطراتش دور کرد و به خود آورد ..موتوری فاصله اش داشت با او کم میشد ، با سرعتی که موتور داشت سریع خودشو عقب کشید ...اما موتوری بیشتر به اون نزدیک شد و تو یه لحظه کیفشو از رو دوشش کشید ، جیغ بلندی کشید ، با تمام قدرت بند کیف رو نگه داشت تا مانع موتور سوار بشه ...اما دیگه دیر شده بود .... هنوز تو بهت و حیرت بود که صدای تصادف شد یدی اونو به خودش آورد ... پرایدی که از کوچه بغلی و ورود ممنوع کوچه رو اومده بود با موتوری که کیف اون رو قاپیده بود تصادف کرد....به بالای سر موتوری که رسید مردم دور موتور سوار رو که با کلاه ایمنی روی سرش و دستهای خونیش کمی گیج به نظر میرسید گرفته بودند .... و کیف پاره شده دختر که روی زمین ولو شده و تمام محتوای اون خلاصه می شد در یک رژ لب ، چند تا مداد ابرو ، یک آینه کو چک ، چند تا کاغذ و دو سه تا دویست تومنی له شده در اون میون خود نمایی میکرد ...صدای یه نفر که با موبایلش با پلیس 110 تماس میگرفت در میون اون همهمه شنیده میشد ... دخترک با دستهای لرزان و چشمهایی پر از اشک مشغول جمع کردن وسایلش از روی زمین بود .. و تو دلش به پسرک که از لحظه تصادف تنها و تنها از پشت کلاه ایمنیش بهت زده به صورت دخترک نگاه میکرد ، فحش میداد . یه دفعه تمام بد بختی هاش جلوی چشمش اومد ، نگاه مداوم پسرک اعصابش رو بیشتر خورد کرد ، یک لحظه کنترلش رو از دست داد مثل دیوونه ها فریاد زد : "همینو می خواستی ؟ بیا ! همش مال تو فقط همینه ...چی می خواستی ؟ چی فکر کردی ؟ بعد پنج سال درس خوندن دو ماهه دارم دنبال کار می گردم ... اینم تمام زندگیمه بیا ببر ! کثافت ! قیافه من کجاش شبیه مایه دار هاست که اومدی سراغ من ..." که دیگه بغض امونش نداد ... صدای آژیر الگانس پلیس تنها علتی بود که تونست نگاه پسر موتور سوار رو از صورت دخترک جدا کنه ... پلیس با عجله مردم رو متفرق می کنه یکی از مأمور ها به سمت موتور سوار می آید ... اتوبوسی آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود ..پسرک با بی اعتنایی به پلیس کلاه ایمنی را در می آورد و با لبخندی تلخ به سمت مأمور می رود ... اتوبوس وارد ایستگاه می شود ... و دخترک همچنان بهت زده با یک کیف پاره به نور سرخ الگانس پلیس نگاه می کند ... هنوز باورش نمی شود ... مهرداد ! آره خودش بود ...مهرداد نیازی هم کلاسی دوران دانشگاه ... و حالا دیگر اتوبوس پر از مسافر به سوی ایستگاه بعدی حرکت می کند ... و دخترک تنها کسی است که در ایستگاه خالی ایستاده ...بهت زده و پریشون
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در دهم تیر 1387 | موضوع: داســــــــتان
روز تولد مادر بزرگ
روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
ظهر با اینکه خسته بود از خیر چرت زدن گذشت.بیش تر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند .13 نوه و 3 نتیجه داشت.همگی حدود 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.می خواست کیک را دور هم قسمت کند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.
ساعت 30/9 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند . در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.
شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او 79 ساله می شد
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در دهم تیر 1387 | موضوع: داســــــــتان
شعر طنز
اول سربازی.
.
.
سر دروازه که رسیدم --- صدای بلبل و شیپور شنیدم
به خود گفتم که شیپور نظام است---دگر شخصی گری بر من حرام است
به صف کردند تراشیدند سرم را---لباس ارتشی کردند تنم را
الهی خیر نبینی سر گروهبان --- که امشب کردی تو مرا نگهبان
سر پستم رسیدم خوابم آمد --- محبت های مادر یادم آمد
تفنگم را گذاشتم بر لب سنگ --- محبت های مادر یادم امد
غم مادر مرا دیوانه کرده --- کبوتر در عجبشیر لانه کرده
نوشتم نامه ای با برگ چایی --- کلاغ پر میروم مادر کجایی
نوشتم نامهای با برگ زیتون --- فراموشم نکن ای یار شیطون
نوشتم نامه ای با برگ انگور --- جدا گشتم دو سال از خانه ام دور
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هشتم تیر 1387 | موضوع: طـــــــــنز
داستانک
سافری با یک الاغ ، یک خروس و در دست داشتن چراغ روغنی مسافرت می کرد . شبی او در جنگل سکونت کرد . چراغ روغنی را روشن کرد , اما ناگهان باد تندی آمد و چراغ را خاموش کرد . در تاریکی حیوانات وحشی خروس را خوردند و الاغ نیز گم شد . مسافر بیچاره مانده بود و نمی دانست باید چکار کند . صبح روز بعد ، وی به دهکده ای رسید . روستاییان به وی گفتند که دیشب راهزنان در جنگل بودند ، اگر چراغ روغنی خاموش نمی شد ، راهزنان وی را می یافتند . اگر خروس توسط حیوانات خورده نمی شد ، بانگ خروس توجه راهزنان را جلب می کرد و ، اگر الاغ گم نمی شد ، صدایش پناهگاه مرد را مشخص می کند . مسافر بعد از شنیدن این خبر خود را خوشبخت ترین فرد دنیا دانست .
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفتم تیر 1387 | موضوع:
داستانک
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، برايتعليمفنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك

اصرار داشت استاد ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سالبعدمي تواند فرزندش را در مقام

قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماهاستاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يكفن جودو را بهاو تعليم نداد. بعد از 6 ماه

خبررسيد كهيك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزارمي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فنآموزش داد و تا زمان برگزاري

مسابقاتفقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقاتانجام شدو كودك توانست در ميان اعجابهمگان با آن تك فن همه حريفان خود را

شكستدهد!

سه ماه بعد كودك توانست درمسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فنبرنده شود و سال بعد نيز درمسابقات كشوري، آن

كودك يك دست موفق شد تمام حريفانرا زمين بزند و به عنوانقهرمان سراسري كشورانتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت بهمنزل، كودك از استاد رازپيروزي اشرا پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بودكه اولاً

به همان يك فن به خوبيمسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، وسوم اينكه راه شناخته شدهمقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ

حريف بود كه تو چنيندستي نداشتي!

ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده كني.

راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بيامكاني" بهعنوان نقطه قوت است.
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفتم تیر 1387 | موضوع:
داستان
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيق‌تر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده‌اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مى‌گويم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مى‌کنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفتم تیر 1387 | موضوع:
داستان کوتاه
راننده تاکسي خميازه کشيد. جواني که عقب نشسته بود، گفت؛«معلومه شما هم شب ها فوتبال ها را نگاه مي کنيد... به نظرتون کي قهرمان جام مي شه؟» زن پيري که کنار جوان نشسته بود، پرسيد؛«کدوم جام؟» «همين جام ملت هاي اروپا ديگه، تمام دنيا به خاطر اين مسابقه ها، شب تا صبح بيدارن.» زن پير گفت؛«براي همينه که روزها همه دارن چرت مي زنن. امروز از صبح رفته ام دنبال کار دفترچه ام، آخرش هم درست نشد. تو اداره ها فقط بلدن شب ها فوتبال ببينن، روزها هم چرت بزنن.» پسر جوان گفت؛«تقصير فوتبال نيست.» راننده گفت؛«راست مي گه، ما ايراني ها اصولاً خوابمون زياده، شما ژاپني ها را ببينيد، اصلاً خواب ندارن، وقتي هم خوابن باز بيدارن.» پسر جوان گفت؛«به جاش وقتي بيدارن مي خوابن ولي چون چشم هاشون تنگه کسي نمي فهمه خوابيدن.» هيچ کس به شوخي جوان نخنديد. زن پير به پسر جوان گفت؛«شما خيالت راحت باشه، ايشالا تيم ملي خودمون قهرمان مي شه». جوان گفت؛ «تيم ملي خودمون چيه؟ بازي ها اروپائيه.» راننده گفت؛ «اتفاقاً بچه هاي ما جلوي تيم هاي قوي بهتر بازي مي کنن.» جوان گفت؛ «چي دارين مي گين؟ فقط تيم کشورهاي اروپايي تو جام هستن.» راننده پرسيد؛ «برزيل هم نيست؟» جوان گفت؛ «نه.» زن پير گفت؛ «پس هيچ کس قهرمان نمي شه.» راننده گفت؛ «اصلاً اگه ايران و برزيل نباشن بقيه اش ديگه فايده يي نداره.» جوان گفت؛ «اختيار داريد، بهترين تيم هاي دنيا مال اروپان. ايتاليا، هلند، انگليس.» راننده گفت؛ «انگليس اول مي شه. انگليسي ها بلدن چي کار کنن.» جوان گفت؛ «انگليس اصلاً تو جام نبود که بخواد اول بشه.» راننده گفت؛ «خود شما الان گفتي انگليس.» جوان گفت؛ «بله، من داشتم تيم هاي خوب اروپا رو مي گفتم، ولي انگليس نتونست بياد تو جام.» زن پير گفت؛ «مگه انگليس تو اروپا نيست؟» جوان گفت؛ «چرا، ولي انگليس قبل از شروع بازي ها حذف شد.» راننده خنديد و گفت؛ «مگه قبل از بازي هم مي شه حذف بشن؟ اول بايد بازي کنن بعد اگه باختن حذف بشن.» زن پير گفت؛ «حق کشي همه جا هست». راننده گفت؛ «انگليس نباشه، ايتاليا اول مي شه.» جوان گفت؛ «ايتاليا هم تو بازي ها حذف شد.» زن پير گفت؛ «پس همه اون هايي که تو به ما گفتي خوبن که بد بودن.» راننده گفت؛«اصلاً با اين همه گرفتاري کي ديگه حال و حوصله فوتبال ديدن داره؟» زن پير گفت؛«اين حرف را نزنيد. ورزش خوبه. روزي 10 دقيقه ورزش هم براي سلامتي خوبه، هم جلوي اعتياد رو مي گيره.»
 
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفتم تیر 1387 | موضوع: داســــــــتان
داستان
پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ 

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سوم اردیبهشت 1387 | موضوع: داســــــــتان
مسابقه سمند و بیکان
یکی بود یکی نبود در یک شهر کوچیک و قشنگ با آب هوایی پاک و تمیز خیابون های خلوت و مردم دوست داشتنی یک پیکان و سمند در همسایگی هم زندگی می کردند و رفاقت چند ساله ای داشتند همیشه تو خیابون کنار هم می نشستند و تا صبح گل می گفتند و گل می شنیدند. صبح ها هم با ناراحتی از هم جدا می شدند می رفتند تا شب که با خوشحالی دوباره کنار هم می رسیدند اما بین این دو دوست خوب سر یک موضوع با هم توافق نداشتند و اون این بود که کی سریعتر می ره! سمند همیشه بادی که حاصل از غرور جوانی بود به غبغب می انداخت و می گفت: معلومه دیگه چون من جدیدترم سریعترم دیگه! من حتی هنوز گارانتیم دو ماه مونده! اما پیکان اعتقاد داشت که دود از کنده بلند میشه و اصرار به انجام مسابقه داشت...

ولی سمند كه می خواست احترام دوست بزرگترش رو بجا آورده باشد به شوخی می گفت: آخه می ترسم تو به خط پایان نرسی و تو راه تموم کنی و من تنها بشم!
با این حال پیکان همچنان اصرار کرد و کرد تا سمند هم راضی شد. دو نفر یک مسیر طولانی رو برای مسابقه انتخاب کردند و قرار شد یک روز صبح روز مسابقه رو انجام بدهند و از ژیانی که در نزدیکی آنها خونه داشت خواستند داور باشد!
صبح روز مسابقه هر دو رقیب پشت خط شروع قرار گرفتند، با صدای بوق ژیان مسابقه شروع شد. در یک چشم به هم زدن سمند قصه ما شتاب زیادی گرفت و از نظر دور شد در حالی که پیکان هنوز به سرعت 40 کیلومتر هم نرسیده بود پیکان که سرعت خیره کننده سمند رو دید حسابی ناامید شد و كرختي شدیدي در چرخ هاش احساس کرد ولی کم کم به خودش اومد و گفت حداقلش باید مسابقه رو تموم کنم تا دیگه این جوجه ماشیني بهم نگه که می ترسم تو راه تموم کنی! پس لخ لخ کنان به حرکتش ادامه داد!
از اون طرف سمند ما همچنان می تازید و می تازید. بعد از مدتی که بيشتر مسیر رو طی کرده بود یک پمپ بنزین و کارواش دید. با خوش مغرورانه گفت من که کلی از پیکان جلو هستم و اون قراضه حالا حالاها به من نمی رسد بهتره برم اینجا و یک بنزینی تو رگ بزنم!
بعد از مدتی كه سمند تازه داشت تو آفتاب خشک می شد، از دور دید پیکان آروم آروم داره میاد. پس دوباره گاز گرفت و از پیکان کلی فاصله گرفت ولی یک کم که گذشت یک دفعه موتورش یک صدای انفجار کرد و خاموش شد و دیگه روشن نشد. سریع زنگ زد امداد خودرو تا ببرنش نمایندگی ولی اونجا هم کسی نفهمید چه مرگش شده، آخرم بهش گفتند برو فلان نمایندگی اونجا می تونن درمونت کنن! و رفت اونجا و اونجا هم کسی نفهمید و آدرس یک نمایندگی دیگه رو بهش دادند و همین طور از این نمایندگی به اون نمایندگی پاس داده شد و تا اونجا که ما می دونیم بهش آدرس یک نمایندگی دیگه رو دادن تا بلکه اونجا مریضی شو درمون کنن!
اما بشنوید از آقا پیکان، این رقیب کار دیده وسط های مسیر همین طور که داشت یواش یواش می رفت یه مسافر در کنار جاده دید که گفت مستقیم! پیکان ما با خودش من که دارم این مسیر رومی دم این بدبخت رو هم سوار کنم ثواب داره او مسافر رو سوار کرد چند متر اونطرف نزدیک مسافر دیده هم براش دست بالا کرد و پیکان اون رو هم سوار کرد و این واقعه چند بار تکرار شد و پس از چند دقیقه پیکان کاملا پر شد و همین طور یواش یواش می رفت تا یکی یکی مسافرها پیاده شدند و هر کدوم کرایه شون رو حساب کردند تازه هر مسافری که پیاده می شد بلافاصله یک نفر دیگه جایگزینش می شد بعد از یکی دو ساعت پیکان دیده که کلی پول گیرش اومد.
با خودش گفت: چه مسیر پر مسافری حیفه که از دستش بدم! بنابراین بخاطر یک مشت پول مسابقه و دوستی با سمند رو بی خیال شد! و تا جایی که ما ازش خبر داریم همچنان در همان مسیر بصورت رفت و برگشت مشغول مسافرکشی است تازه با پول هایی که گیر آورده کف شو خوابونده و لاستیک دور سفید هم برا خودش خریده!

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در بیست و هشتم فروردین 1387 | موضوع: طـــــــــنز
شوخی با استادان


جواد مجابي: طنز نوشتاري و تصويري ما فقير است.
يكي از كارشناسان امر تغديه در همين خصوص گفت:«هر چقدر پول بدي آش مي خوري!»، گروهي از آگاهان نيز اعلام داشتند آقاي مجابي فراموش كردند بگويند طنزنويس ما هم فقير است.
همچنين ايشان فرمودند: كار جدي در دنياي طنز نديده ام؛ فقط عده اي با استعداد فوق العاده توانسته اند مضامين طنزآميز اجتماعي را در رسانه ها مطرح كنند.
در همين ارتباط يكي از مطلعان كه نخواست نامش فاش شود، گفت: در عوض به اندازه كافي در دنياي جدي طنز ديده ايم !همين مطلعان فرمودند حتماً منظور آقاي مجابي از عده اي با استعداد فوق العاده گروه بر و بچ سوسه است، گفتني است، بر پايه آخرين اخبار صد در صد تاييد شده اين فرد مطلع كسي نيست جز «آقاجان» (همان مسؤول صفحه سوسه!)

بهاء الدين خرمشاهي: يادگيري طنز بدون استاد معنا ندارد!
با اجازه اين استاد بزرگوار يك علامت تعجب در انتهاي جمله شان قرار داديم، يحتمل منظور ايشان شركت در كلاسهاي فيل هوا كني است، هر چند آخرش نفهميديم طنزنوشتن چه ربطي به هوا كردن فيل دارد!
يك سؤال: استاد اولين طنزنويس چه كسي بوده است؟ ( و يا به عبارتي اولين نفري كه در عالم خلقت هستي طنزنويس شد، استادش كه بود؟!)

رضا رفيع: بعضي طنزپردازان درشت نويسي مي كنند!
آخه چرا اين قدر درشت نويسي مي كني؟ مگه نمي دوني اينجا وجبي حق التاليف نمي دن، بابا يه كم ريزتر اين همه كاغذ سفيد رو حروم كردي كه چي؟ مي دوني با اين همه كاغذ مي شد چند تا درخت ساخت؟!

جلال سميعي: رسانه هاي زيادي ترجيح مي دهند طنز را حذف كنند.
- ها؟ كي گفته؟ حذف طنز؟ اون هم در رسانه ها؟ دروغه! خوبه هر شب داره از تلويزيون سريال طنز منتشر ميشه و هر هفته يك صفحه سوسه حاوي يه عالمه مطلب طنز چاپ مي شه، حالا تو اين وسط شايد بعضي ستون ها مثل ستون صبحانه پشت ميز ناهار خوري هم خراب بشن كه البته زياد مهم نيست!
صداي يكي از خواننده ها: تو به سريالهاي آبدوغ خياري چارخونه و مظفر مي گي طنز؟! يا به اين مطالب خنك خودتون؟!
در ضمن يكي از آگاهان به دليل بالا بردن سطح معلومات عمومي نويسنده مطلب عنوان داشت راديو هم جزو رسانه محسوب مي شود.

رحيم رسولي: جايگاه طنز را بايد با رندانه عمل كردن تثبيت كرد
از آنجا كه اكثر نويسندگان صفحه سوسه داراي مدرك زير كارشناسي ارشد هستند، واحد ترجمه سوسه در حال تلاش براي برگرداندن صحبتهاي آقاي رسولي به زباني ساده تر و قابل فهم براي نويسندگان سوسه است!

محمدعلي علومي: جاي خالي نقد طنز بشدت احساس مي شود
در همين ارتباط برخي از آگاهان اعلام داشتند اصولاً جاي خيلي چيزهاي ديگر نيز احساس مي شود، از جمله جاي خالي بها دادن به طنزنويسان جوان( البته از نوع غيرتهراني اش!) و جاي خالي مو روي سر پدربزرگ بنده!

شهرام شكيبا: دست طنزپرداز بسته است.
اِ ولم كنين دستامو! بهت مي گم ول كن ... ول نمي كني؟ خودت خواستي ها؟! باشه ... نگي نگفتي ... حالا كه دستامو ول نمي كني با دماغم طنز مي نويسم!
برخي از متخصصان كه اكثر آنها دكتراي زز بودن را دارند، معتقدند اين گفته آقاي شكيبا توجيهي است براي نشستن ظرفها در خانه!
گفتگوي مرتبط:
- چرا ظرفا رو نشستي؟!
-- مگه نمي دوني دستهاي طنزنويس بسته است؟! با اين دستها چه جوري ظرف بشورم؟!
- با دستهاي بسته ظرف بشوري بهتره تا اينكه با كله باد كرده طنز بنويسي؟! نكنه بازم هوس ملاقه كردي؟!

منوچهر احترامي: طنز مكتوب در يك جنگ نابرابر با طنز تصويري است.
ما نيز با اين گفته استاد منوچهر احترامي شديداً هم عقيده هستيم، اگر شما هم مي خواهيد بدانيد اين جنگ چقدر نابرابر است همين را بدانيد كه حق التاليف صد مطلب طنز من مساوي است با حق التاليف نوشتن فيلمنامه يك قسمت 40 دقيقه اي براي يك سريال طنز ... آخ !از كله خودم داره دود بلند ميشه ... شما رو نمي دونم!

ابوالفضل زرويي نصرآباد: بايد جايي براي طنزنويسان جوان در نظر گرفت كه بتوانند با پيشكسوتان همصحبت شوند و تجربياتشان را به هم منتقل كنند؛
حالا گرفتن جا و مكان و تالار و هتل و ... پيشكش، شما به ميل هاي ما جواب بدهيد، ما كلاهمان را به هوا شوت مي كنيم!

رؤيا صدر طنزنويسان جوان را كساني كه به دنبال كار به صورت جدي هستند، دانست.
گشتيم نبود، نگرد نيست! پدر من ... ببخشيد مادر من ... اين چه حرفيه؟ كار جدي اون هم طنز؟! آخه با اين حق التاليفها كه بايد شبي يك كتاب شونصد صفحه اي طنز بنويسي تا بتوني به آن به عنوان يك كار جدي حساب كني! 

محمدرضا اصلاني: طنز سياسي زياد مي بينم؛ طنز فلسفي هرگز
احتمال اول: هنوز آقاي اصلاني روزنامه هاي مربوط به هفت هشت سال پيش را مطالعه مي كنند!
احتمال دوم: آقاي اصلاني به سايتهاي فيلتر شده خيلي سر مي زنند؛ البته منظورم سايتهاي خبري فيلتر شده است!
يك سوال: ها ائي طنز فلسفي كه وگفتي يعني چه؟!

طنز امروز بي روح و بي خاصيت شده است.
- ] ... [ي ]... [!!خودت بي روحي؟ !به نوشته هاي من ميگي بي خاصيت؟ !مگه نوشته هاي من برگ چغندره؟!  اي]...[
-- چيه دور برداشتي؟! اين حرفا رو آقاي عبدالجواد موسوي زدند!
- آخ !آخ !ببخشيد!
-- ببخشيد فايده اي نداره، خب راست مي گن ديگه، همين مطلبت رو نگاه كن نه روح داره، نه جسم داره، نه خاصيت، نه ارزش غذايي داره ... هيچي نداره!

نادر ختايي: جوانان عجولند و تنها ويژگي آثارشان به روز و مدرن بودن است و كار نسبتاً ضعيف تري را عرضه مي كنند.
با تشكر بسيار از اينكه اين همه به طنزنويسان جوان روحيه و اعتماد به نفس مي دهيد، بايد بگويم ما اصلاً هم عجول نيستيم!
... اِ چي تموم شد؟! پس كو اسم من؟! من كه كارم خيلي درسته، پس چرا ايسنا با من مصاحبه نكرد!

 

این طنز نوشته اقای ارژنگ حاتمی است

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در بیست و هفتم فروردین 1387 | موضوع:
دست خدا
  دست خدا

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).  و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.

 

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هجدهم فروردین 1387 | موضوع: مطالب جالب و عجیب
ممنون
سلام دوستان واقاعا از نظراتون ممنونم خیلی متشکر که به و.بلاگم سر میزنید منم تلاش میکنم مطالب قشنگتری رو بریزم تو وبلاگ تا شما لذت ببرید

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در هفدهم فروردین 1387 | موضوع:
یه عکس از فرزاد فرزین

دوستان من عاشق فرزاد فرزین هستم واقعا اخر هنرمنده

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع:
داستان خواستگاري از دخترها
داستان خواستگاري از دخترها
 
داستان خواستگاري از دخترها

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال
قضيه رو ميکنه)

عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب : با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون، زن
عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ،
قدسي خانوم جون ، ...(اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره
از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن...)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين
بزغاله (اشاره به داماد) آره.... وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است))

عروس رشتي : اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود
کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ،
شيرعلي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش
، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو
پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش
اسي

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين
... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر
) نعم !!!
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع: داســــــــتان
اموزش پسر بازی
خوب دوستان دیگه از دخترا بسه یه طنز پسرونه هم میزارم اموزش پسر بازی برین تو ادامه

نظر یادت نره اگه خودی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع:
شعری در رابطه با دختر ها !
شعری در رابطه با دختر ها !
 
آخر يه روز تيک ميگيري لباسهاي شيک ميگيري

بابات را ميکني کچل تا بيني رو کني عمل

با همراهت زنگ ميزني عينک رنگ رنگ ميزني

اين دل و اون ميزني هي به موهات ژل ميزني

جنس لباسات تريکو موزيک فقط از انريکو

جوراب هاي فسقلکي روسريهاي الکي

با اشوه هاي شُتري ميشيني پشت موتوري

تو خيالت خيلي تکي فکر ميکني با نمکي

خوشي با اين تيپ خفن حالا قشنگي مثلا
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع:
چطور دل یه دختر و به دست بیاریم
چطور دل یه دختر و به دست بیاریم
 
:

نکته اول این که قوی ترین تکنیک های من هم شما رو تبدیل به یک جادو گر نمی کنه که برید هر دختری رو دیدید دو کلام دره گوشش بگید و مخش رو بزنید. ولی کمکتون می کنه که هر روز در روابطتون موفق تر بشد. کمکتون می کنه بدونید چطوری با دختر هایی که پسربازه حرفه ای هستن برخورد بکنید . کمکتون می کنه کم کم یاد بگیرید که رفتار تون، گفتارتون، تن صداتون، حالت حهای چهرتون، حالت و ژست های بدنتون چه طور باشه که برای دختر ها دل پذیر باشه. شخصیتتون شخصیته یک آدم جداب بشه. کم کم. باید تجربه کنید . بهش فکر کنید و یاد بگرید و بشه جزیی از وجودتون. باید این تکنیک ها رو ماله خودتون بکنیدشون. غریبه نباشه براتون. حالا اگر همه ی این کارا رو کردید دیگه هر دختری رو که بخواید مخش رو می تونید بزنید؟! ''خیر''

پس همه این ها به چه دردی می خوره؟ به این درد که اگر دختری از شما خوشش اومد با رفتاره ناشیانه نپرونیدش و بتونید مخش رو بزنید. خبر خوب این که اگر به خودتون برسید و کارهایی که می گم رو بکنید و اون شخصیته جذابی رو که باید داشته باشید، تعداده دخترهایی که از شما خوششون خواهد اومد انقدر زیاد خواهد بودی که در تصمیم گیری که کدومو انتخاب کنید دچار مشکل خواهید شد. ولی حتما می تونید مخه رکسانا رو بزنید ؟ نه!

فهمیدید چی شد؟ امیدوارم دستتون اومده باشه.

دوم این که عزیزای من گیر به یه دختر خاص ندید. به چند دیلی: یک این که وقتی یه رابطه رو خراب کردید ، دیگه خرابش کردید. خیلی بعیده که بتونید درستش کنید. وقتی دختری از شما این تصور رو داشت که موجود ضعیفی هستید دیگه راهی براتون وجود نداره که 180 درجه رفتارتون رو عوض کنید و برید بگید نه من قوی هستم. دختر ها بسیار موجوداته با هوش و زیرکی هستن. تو دو دقیقه بلایی سرتون میارن که دوباره مثله قدیم رفتار کنید و می شوننتون سره حاتون. چون میشناسنتون و می دونن اینی که ادعا می کنید نیستید. هیچ و قت دسته کم نگیریدشون. اگر می بینید که به خواسته های شما تن میدن برای اینه که خودشون هم می خوان. یه جورایی حقیقت داستان اینه که اونا شما رو خر می کنن ولی کاری می کنن که فکر کنید شما خرشون کردید و التماس کنید برای چیزهایی که چه بسا خودشون بیشتر می خوان.

این تکنیک ها . مطالب رو وقتی می تونید ازش به بهترین نحو استفاده کنید که طرف جدید باشه و فرض رو بر این بگذاره که این رفتاری که می بینه خوده واقعی شماس. نه این که بدونه دارید از روی دستور عمل رفتار می کنید!
دوم این که دوروبرتون پر از دختره. خر نباشید. بی خود گیر ندید به یکی و فکر کنید کونه آسمون سوراخ شده و فقط همین افتاده پایین. نه این خبرها نیست. مطمعن باشید دوروبرتون پر از دختره. پر از موقیت های مختلف. صد مرتبه از اینی که فکر می کنید بهتر. این خبرها هم نیست که از این بهتر دیگه پیدا نمی شه. مطمعن باشد شما هم اونقدر ها که خودتون فکر می کنید بی عرضه نیستید و می تونید مخ دخترهای دیگه ای رو هم بزنید. نترسید . این ترس همون ترسه از ناشناخته هاس. دلتون می خواد به یه دختر گیر بدید چون براتون ایجاد اطمینان می کنه و می شناسیدش. راحت تر ه براتون . یا این که چون باهاتون دوست نمی شه، منیتتون باعث میشه بخواید به هر ترتیبی که شده باهاش دوست شید. اشتباه نکنید. من پدرتون نیستم که اگر این حرفو می زنم بگید این فقط از این دختره بدش میاد. یه روزی می رسه که خواهید فهمید که نباید گیره الکی به یه دختر بدید و وقتتون رو تلف کنید.

مولانا می گه: شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو ----------بی وطنیست قبله گه در عدم آشیانه کن

نمی دونم چرا، ولی دلم نمی خواد اشتباهاتی رو که من کردم شما تکرار کنید. نمی خوام به زمانی برسید که بگید ای دل غافل که من چه دورانه خوبی از زندگی مو الکی تلف فلان دختر کردم. هم شما لطمه خواهید خورد هم اون دختر. با دختر ها رو راست باشید . اگر واقعا نمی خواید باهاش ازدواج کنید به اسمه ازدواج نرید جلو. یا اگر اون ازدواج می خواد و شما نمی خواین باهاش صادق باشید و بهش بگید در شرایطی نیستید که به ازدواج فکر کنید. این جوری برای هر دو تون بهتره. یادتون باشه شما تویه یه دریا هستید، زیره یه تخته سنگ شنا نکید و همش بگید این جا غیر از یه ماهی خانومی دختره دیگه ای پیدا نمی شه. دور و ورتون مملو از دخترهایی هست که فقط بخوان با شما دوست باشن. اگر فکر می کنید این طور نیست بگردید ببینید کجای کارتون می لنگه. من هم دارم همه ی تلاشم رو می کنم که شما بتونید ببینید کجای کارتون من لنگه.

سر جاتون درجا نزنید. اگر رابطه ای رو خراب کردید، ولش کنید و برید سراغ رابطه ی بعدی. اگر واقعا چیزی ته اون رابطه مونده باشه، این رفتارتون ممکنه باعث شه که دختره هم در شما مردونگی و فدرت احساس کنه و خودش بر گرده ، اگر هم نه این جوری برای هر دو تون بهتره.

یه سوال: شما تا کی مطالبه این سایت رو خواهید خوند؟ تا وقتی که من چیزی برای یاد دادنه به شما داشته باشم، نه؟! روابطه آدما هم همین طوره، وقتی قصد ازدواج در میون نباشه دو نفر تا وقتی با هم می مونن که چیزی برای دادن به هم داشته باشن. وقتی این جذبه و کشش و از بین می ره و رابطه عادی میشه اس که مشکل ها شروع میشه، بهانه گیری ها شروع میشه. و رابطه ها قشنگی خودشو از دست میده، اونایی که ازدواج کردن مجبورن دنباله راهی باشن که اون قشنگی رو به رابطه برگردونه، اون تبادله قشنگه انرژی یا هر چیزه دیگه که می خواید اسمش رو بگذارید برگرده، این جاست که بچه پاش میاد وسط. شما که محدود به یک رابطه ی خاص نیستید وقتی می بینید هیچ کدومتون از رابطه اون چیزی رو که باید نمی گیرید به بهانه های احمقانه نگه ندارید رابطتون رو. بگذارید هر دو تون دوباره برق عشق بتونید تو چشم های کای دیگه ببینید.

خیلی از مطالبی که امروز نوشتم و می دونم که یه خورده از این شاخه به اون شاخه هم شد. مربوط به دختربازی و حیطه معمول بحث های من نمی شه. من همیشه سعی کردم مطالبم صرفا مربوط به دختر بازی به عنوان یک نوع سرگرمی برای دختر ها و پسرها باشه. اون چیزی که اسمشو میشه گذاشت دختر بلند کردن و حال کردن و.. ای میل هاتون باعث شد که مجبور شم یک کم هم راجع به روابط بنویسم. به هر حال امید وارم بتونه براتون مفید باشه
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع:
چطور با یه دختر شروع به صحبت کنید..به دردت میخوره
چطور با یه دختر شروع به صحبت کنید
 
برای این که شروع به صحبت با کسی کنید سه راه وجود داره:

1. در مورد یه چیزی سوال بپرسید. مثلا: توی یک نمایشگاه هستید - چه فکر می کنید راجع به این اثر؟

2. راجع به یه چیزی نظرتون رو بیان کنید. مثلا: توی صفه سینما هستید - عجب صفه طولانی ای، هیچ فکر نمی کردم ''فلان فیلم'' انقدر طرفدار داشته باشه.

3. یک حقیقی رو بیان کنید. مثلا: اتوبوس دیر کرده یا چه قدر امروز سرده.

موضوع هر یک از این سه مورد بسته به شرایطی که درش هستید فرق می کنه. ولی تا اونجا می تونید موضوعاتی رو انتخاب کنید که در طرف مقابل ایجاد علاقه کنه.

تدکر: درسته که شما باحال ترین و با نمک ترین و خوشتیپ ترین آدم هستید و خلاصه خیلی کارتون درسته. ولی لطفا سعی کنید سوژه ی صحبت راجع به خودتون نباشه. باور کنید آدم های غریبه اونقدر که شما به خودتئن علاقه مندید به شما علاقه مند نیستند. ولی نکته ی جالب اینجاست که اونها هم به همین اندازه به خودشون علاقه مندند. نتیجه گیریه علمی این که اگر سوژه ی صحبت به نحوی به اونها ارتباط پیدا کنه شانس موفقیت بیشتری دارید.

همونطور که در بالا می بینید بدترین نوع شروع بیان کردن یک حقیقته مثله این که هوا چه سرد شده امروز. دوتای دیگه هر دو خوبن. اگر از سوال کردن استفاده می کنید سعی کنید هی پشته سره هم سوای هایی که جواب کوتاه می خوان نپرسید که تبدیل به بازپرس می شید. سوال های چرا و بپرسید که پاسخ های بلند نیاز دارن.

حقیقته نه چندان شیرین: از کله آدم هایی که سعی می کنید سره حرفو باهاشون باز کنید 20 درصد محلتون نخواهند داد. این طبیعیه. ناراحت نشید و خودتو نبازید. مخصوصا اگر انقدر بد شانس بودید که از صد تا آدمی می خواید برین سراغشون بیست های اولشون از این گروه یبس ها باشن. به 80 نفره بعدی فکر کنید. شجاع باشین. می خواستین با طرف حرف بزنید تحویلتون نگرفته. آسمون که به زمین نیومده
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در سیزدهم فروردین 1387 | موضوع:
معما
دوستان هر کی جواب این معما رو پیدا کرد جایزه داره جایزشم دعوتنامه پرشین گیگ و پارسا اسپیس با کلوب دات کامه جوابتونو تو نظرات به صورت خصوصی بنویسین

به نظرم رسيد تو اين تالار جاي يه تالار معما خاليه . اينجارو استارت ميزنيم تا هر كي هر معمايي كه به نظرش جالبه اينجا بذاره و با كمك هم حلش كنيم . يه خورده بيشتر از ذهنمون كار بكشيم .
معماي اول رو خودم ميگم :

سه نفر با هم قراره كوه ميذارن و برا اينكه حوصلشون سر نره مي خوان يه راديو بگيرن . نفري ده تومن ميذارن و يه راديو مي خرن 30 تومن . بعد از اينكه اينا برميگردن صاحب مغازه مياد و به شاگردش ميگه قيمت اين راديو 25 تومن بوده و بايد 5 تومن رو به اون سه نفر برگردوني. شاگرد مغازه تو راه فكر ميكنه كه دو تومن از 5 تومن رو به عنوان حق الزحمه برا خودش برداره و سه تومن به اون سه نفر ميده . حالا حساب مي كنيم :
هر نفر ده تومن گذاشته بود برا خريد و بعد از اينكه شاگرد مغازه نفري 1 تومن بهشون برگردوند سهم هر كس ميشه 9 تومن و قيمت راديو ميشه 27 تومن .
شاگرد مغازه هم دو تومن پيش خودش داره . مجموعا ميشه 29 تومن .
حالا ميخوام بگين اين 1 تومن گمشده پيش كيه ؟

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در دهم فروردین 1387 | موضوع: معما
طالع بینی
یک طالع بینی عجیب ولی واقعی برو ادامه مطلب خیلی با حاله یه کم زیاده ولی ذخیره کنین بخونین
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در دهم فروردین 1387 | موضوع: مطالب جالب و عجیب
بهانه های پسران
بهانه‌هاي پسرانه


ده تا از بهترين بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!

1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (يعنی:خيلی زشتی!)

2- فاصله سني‌مون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)

3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)

5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

6- من با خانمهای همکارم بيرون نمی‌رم. (يعنی:خيلی زشتی!)

7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)

9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)

10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

نوشته شده توسط ღஐمهرزاد گورکانیღஐ در دهم فروردین 1387 | موضوع: طـــــــــنز